رضا قليخان هدايت

1897

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز روى تذروان زمين را بساطى * ز پشت كلنگان هوا را نگارى اگر چرخ دارد ز هرگونه چيزى * كه شايد نمودن بدان افتخارى ز شاهان گيتى به گيتى ندارد * چو خسرو براهيم مسعود بارى و له چرخ سپهر شعبده پيدا كند همى * در باغ كهربا را مينا كند همى بر دشت آسمانگون تاثير آسمان * شكل بنات نعش و ثريا كند همى ديباى روم شد همه باغ و چو روميان * از هر دوشاخ باد چليپا كند همى بىكلك طبع شاخك شاه‌اسپرغم را * پرحرفهاى خطّ معما كند همى اين روزگار تازه درختان خشك را * بنگر چگونه طره مطرّا كند همى شبها سرشك ابر قدحهاى لاله را * پربادهء لطيف مصفّا كند همى حرص جهان رعنا بر عشق كودكى * هامون و كوه پرگل رعنا كند همى گل مدح شاه گفت از آن ابر هر زمان * اندر دهانش لؤلؤ لالا كند همى و له ايضا نگار من توى و يار غمگسار تويى * اگر بهار نباشد مرا بهار توى جدا شدى ز كنار من و چنان دانم * كه شب گرفته مرا تنگ در كنار توى وليك كبر به اندازه كن نه در حشمت * عميد خاصه و سالار شهريار توى به پيش تو همه گردنكشان عصر امروز * پياده‌اند و به هر دانشى سوار توى به عرضگاه بزرگى كه عرض فخر كنند * سر جريده تو و اوّل شمار توى جهان نبيند و همچون غبار پست شود * چو ديد مرد مبارز كه در غبار توى پلنگ‌وار گهى در دم مخالف ملك * گرفته راه و سر تيغ كوهسار توى گهى چو شير عرين از پى شكار عدو * رده نخير در اطراف مرغزار توى ز كارزار بكش چنگ و باده خور يك‌چند * نه مادر و پدر جنگ و كارزار توى